مامان جونم.مامان مهتاب من.منو ببخش.من پسر بدی هستم

                     منو میبخشی؟؟

بابت همه چیز ازت میخوام منو ببخشی.پسرت هیچ وقت تنهات نمیزاره.اصلا" هر چی شما بگی...فقط ازت میخوام اگه اشتباهی یا کاری کردم که رنجوندمت منو ببخشی.میبخشی؟؟؟به خدا اگه یه لحظه اسم شما همراه نفسم نباشه میمیرم.اگه منو از خودت برونی لحظه ی مرگمو خودم نزدیک تر میکنم .قادر به بیان این جمله نیستم اصلا" لایق به بیانش نیستم که بگم مامان دوستت دارم. 

اسم و عشق مهتاب اونقدر برام مقدسه که هیچ کدوم از آدما نمیتونن تصورش کنن.مامان من در شما رشد کردم و خدا رو شناختم.این شما بودین که بهم یاد دادی معنی بودن چیه!معنی این فرصتی که خدا برای زندگی به ما داده.مامان باور نمی کنی اگه یه لحظه ازت با خبر نباشم چطوری میشم.دلم هزار راه میره.انقدر دوستت دارم که شب ها اونقدر که برات دعا میکنم گریم میگیره.اشک شوق که خدا منو لایق این دونسته که پسرت باشم.پسر فرشته ی خدا.اونقدر بهت وابستم که هر وقت احساس میکنم رنجوندمت یا بینمون کمی فاصله افتاده از خودم بدم میاد.مامان باور میکنی شب هایی که باهام قهر میکردی تا صبح بیدار بودم !.همش فکر و خیال.مامان من طعم محبتو برای اولین بار توی این دنیا از دست های شما هدیه گرفتم و برای آخرین بار هم که توی این دنیا زنده هستم بازم از دستای شما این محبتو میخوام.اگه منو از خودت برونی زندگی توی این دنیا برام بی معنی میشه.میمیرم. خودم از این دنیای بی مهتاب میرم.مامان منو میبخشی؟؟؟ آرامش رضایتتو بهم ببخش چون بازم مثل همیشه محتاج دستاتم.دست های مهربونت 

                   

عزیزکم !

می گویند عشق ٬ آدمی را در آتشی پر شرر می افکند ٬ و من دریافتم که لحظه های جدایی ٬ نتوانستند خویشتن باطنی ما را از یکدیگر جدا سازند ٬ چنان که در نخستین دیدارمان دانستم که تو را از قرن ها پیش می شناختم . و در واقع نخستین نگاهم به تو ٬ نخستین نگاه نبود... 

عزیزکم ! لحظه ای که دل های تبعید شده ی ما در جهان والا ٬ به یکدیگر نزدیک شد ٬ لحظه ای بود که باور مرا به ازلی بودن روح و جاودانگی آن تقویت کرد . در چنین لحظه ای ٬ طبیعت ٬ نقاب از چهره ی عدالت محدود خویش ـ که ستم پنداشته می شود ـ بر می گیرد . 

عزیزکم ! زندگی در برابر من ٬ جلوه گری می کند ٬ همان که آن را بزرگ و زیبا می پسندم ٬ همان که یاد انسان را بزرگ می دارد و احترام و محبت او را بر می انگیزد  ٬ همان که از لحظه ی دیدار تو آغاز شد و من جاودانگی آن را باور دارم و ایمان دارم تو نیز می توانی نیرویی را که خدا ی در نهاد من به ودیعت نهاده ٬ در قالب گفتارها و کردارهای بزرگ ٬ جلوه گر کنی .چنان که پرتو خورشید ٬ گل های پاک نهاد را در دشت به رویش وا می دارد و این گونه ٬ عشق من برای دیگر نسل ها باقی می ماند و چندان فراگیر می گردد که خودخواهی بدان راه نخواهد یافت . و در همان حال ٬ چنان تعلق به تو خواهد داشت که از ابتذال دور خواهد ماند...

و اما امروز ..  


گونهایم گُر گرفته است . در را آهسته ببندید ! شبی، خواب باران و پائیز نیامده را دیدم ، انگار که تعبیر تمام رفتن ها ، بازگشت با زادروز شقایق است. حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمیگیرد.حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمیترسم .حالا دیگر از هجوم نا بهنگام لکنت و گریه نمیترسم. به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.باران که باز بیاید میماند آسمان و خواب و خاطره.حالا دیدار ما به نمیدانمان کجای فراموشی ، دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باداباد.تنها جان تو ، جان پرندگانی پربسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند. برگی برایت از باران گرفتم ، تا بوی لحظه ی اینجا را بدهد. تا آسمان دل تو نیز بارانی شود و باهم خیس شویم .به ماه نگاه کردم ، یاد تو افتادم یاد پاکی دلت یاد رمز نگاهت .دیشب باران زد و من نم باران را برایت فرستادم تا نامه ام بوی طراوت بگیرد ولی فکر نکنم به دستت رسیده باشد مهتاب. چقدر بی تو شب شده ام خوابت را دیدم کنارم نشسته بودی و دست در دست هم به دور نگاه می کردیم  از دور دستی به تو اشاره کرد تو دستم را رها کردی و من صبح شدم نمی دانم تعبیرش چیست؟ نمی دانم که چرا برایت نوشتم. آخر چشمانت گرقتار هستند وقت خواندن ندارند چه دنیای سردیست .  

 آسمان ابری و پسرک ناکام از دیدن مهتاب در آسمان.شاید آسمان در سرزمینی دیگر حتی مه هم نداشته باشد. شاید....